روزی...!
نه، شبی باهم نشسته بودیم.
او همچنان که عادت اوست جرقه شد واعصابش آتش گرفت و استخوانهایش سر ازهم برداشت
و من ، همچنانکه عادت من است،
نرم شدم و سکوت کردم و گوش میدادم و چیزی نمیگفتم
و او گرم میشد و داغ میشد و جوش میزد و خروش میکرد
و من سر در جیب تسلیم فرو برده چشم بر گوشۀ پنجره دوخته ،
نگاهم را به بیرون فرستادم،
توی حیاط ،
لب حوض و باغچه و گل و سبزه
و بعد پرواز دادم به لبۀ دیوار و روی درختها ،
از این شاخه به آن شاخه،
از آن شاخه به این شاخه
و بعد بالاتر فرستادم
و بالاتر و بازهم بالاتر و ...
تا ... ماه !
و دیدم که او آنجاست و چشم براه من!
گویی میدانسته است که خواهم آمد
و از راه رسیده بود
و نفس نفس میزد
و چهره اش ازسختی راه تا ماه بر افروخته
و گیسوانش باز
از من می پرسد،
نه، گیسوانش مرا می پرسد و پیشم دوید،
مثل کودکی که خود را به دامان پدر اندازد
و چشمانش باز کمرنگ و رنگ برگشت
و لبهایش بی آرام و گردنش تند کشیده
و اطوارش تیزوتند وقاطع وچهره اش تیغ کشیده
و... نوک تیزوبران وخشمگین
وسرشار از شکوه وشکایت
وسیل اتهام وباران دشنام
وگویی فرشته ای است خشمناک چنانکه عادت اوست
و من آرام و نرم چنانکه عادت من است
و سر او را بر شانه ام نهادم و هیچ نگفتم وهیچ نمیگفتم و گوش میدادم تا بگوید و صبر میکردم تا بنالد
و ساکت بودم تا هر زهری و زهرهایی را که در زمین به جانش ریخته اند برجان من بریز
و راه نفسش بازشود و حالش خوب شود
و سبک شود وهرچه دلش میخواهد بدم بگوید
وهرچه میل دارد سرم داد بکشد
و فریاد بکشد
و بنالد
و بگرید
و بر چشمانم مشت بکوبد
و بر صورتم چنگ زند
و بعد که گربۀ وحشی ام آرام گرفت
و خالی شد آنوقت نوبت من شود
و شد، چنین گفت
و چنین کرد
و خوب که شد نوبت من شد
ومن، همچنانکه عادت من است،
از خودم نگفتم
و اول "سوالش" را،
هر دو سوالش را که به هم ریخته بود
وخیس شده بود با سرانگشتان پرحرفم درست کردم
و سوالی تر کردم که سوال او را دوست میدارم ،
که دوست میدارم اوهمواره مرا بپرسد
و دوست ندارم هیچگاه ازمن بپرسد
و دوست دارم مرا بپرسد
و همواره آن دو سوالش مطرح باشد
و او در برابرم همواره "مسأله" باشد
و من در برابرش راه حل
و اوهمیشه سوال و من همیشه جواب و ...
بهرحال سوال و جواب ِ هم باشیم و ...
بعد با انگشتان پرحرفم ...!
راستی نگفته ام این انگشتان من دراین کارچه خدمتی کرده اند ؟
دراین گره ای که در ریسمان عمرم ناگهان خورده چه تلاشی کرده اند؟
نگفته ام که این انگشتان زبانهای دستهای من اند
و این دستهای من از قلب من در این معرکه ادعایشان بیشتر است!
و ... وای که کسی خبر ندارد.
و این سرنوشت دستها نمونه اش
و سرگذشت چشمها و زبان چشمها
و سرنوشت دلها و زبان دلها نمونه اش !
که همۀ رنجها و هنرنمایی ها و تلاشهای شبانه روز را درخلوت دور از ریا دستها میکشند
و میکنند
و در اجتماع جایشان توی جیب است و یا گوشه ای افتاده،
کسی آنها را نمیشناسد و همه جا صحبت از دل است
و همۀ صحبتها صحبت زبان است،
کارها را دست میکند و حرفها را زبان دست میگوید
و بار سنگین کار بر دوش اوست
و ثمره اش را چشمها میبرند
و لذتش را نگاهها میچشند!
صمیمیت زلال بی ریای خوب مرموز پرمایه
و حرفهای نازنین ِ ناب ِ پاک ِ گرم ِ عاشقانه در دل دستها نهفته است و لب فرو بسته و چشم فرو بسته،
محروم وگوشه گیر و بی ادعا!
شبها تا سحر اوست که رنج میبرد و کارمیکند و حرف میزند
و زبان خاموش و بیکاره درخانۀ گرم و نرم دهان لمیده یا مشغول خوردن و آشامیدن است
و روز که میشود دستها به کناری میروند
و زبان، زبان باز میکند و خود نمایی و بلبل زبانی...!
نظرات ()