***اتانازی1981***

 
 
نویسنده : euthanasia1981 - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱
 

هیچکس را در دنیا نمی یابی که به استحکام و روشنی  و تفصیل من ازخودش سخن بگوید و به اندازۀ من بداند کیست.

درست همان اندازه که امروز نمیدانم که کیستم.

آنچنان تردید دارم که گاه شک میکنم که آیا همین لحظه زنده ام یا مرده ، سلامتم یا بیمار، بهوشم یا بیهوش و ...

حتی موجودم  یا معدوم، حاضرم یا غایب؟ بدم یا خوب ؟

می بینی ، که این صفات به ماهیت کسی کار ندارد.

هر موجود زنده ای به این کلیات درخویش واقف است و من بیش از دوموجود متضاد وحتی متناقض ، بیش ازمرگ و حیات، آتش و یخ، ظلمت ونور، خداوشیطان، وجود وعدم، کینه وعشق با خودم فاصله گرفته ام،

ازخودم پرت شده ام و دور،

چنان باهم بیگانه که گویی خود نبوده است !

جمع تضادها و تناقض ها که زندگی ارمغانم داده است.

چشمهای من که برای من همان اندازه عزیزند که چشم برای یک نویسنده یا عاشق،

لحظه ای را یافتند که درآن ، دوست داشتند کور شوند تا کسی را نبینند،

کسی را که اگر نبینند دوست دارند کور شوند

و یا دوست دارند که اگر دیدارش کیفری میطلبد، او را یکبار ببینند و کورشوند!

و اینهم تناقضی دیگر...

کدام بیمار نگون بختی است که خلوت خالی و تنهایی انزوایش ،

او را بیش از انبوه جمعیت پریشان وگوناگونی که بر اوهجوم آورند

وهریک گریبانش را به سویی کشانند،

از ازدحام وغوغا عذابش کنند و شکنجۀ هیاهوی خاموشی هایش او را به خاموشی هیاهوی خلایق برماند؟

کیست که تنها آرزوی همیشگی اش دراین جهان این باشد که تنها چیزی را که از این جهان آرزو میکند از دست بدهد...

تنها از"رنج" لذت بردن و یا از"درد" تغذیه کردن، مکتب انسانی است که چون نتوانسته است به خوشبختی برسد تارک دنیا شده است و گرسنه ای که درخشکسالی مرگبارش غذای دیگری نیافته است...


 
comment نظرات ()