***اتانازی1981***

 
 
نویسنده : euthanasia1981 - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

روزی...!

نه، شبی باهم نشسته بودیم.

او همچنان که عادت اوست جرقه شد واعصابش آتش گرفت و استخوانهایش سر ازهم برداشت

و من ، همچنانکه عادت من است،

نرم شدم و سکوت کردم و گوش میدادم  و چیزی نمیگفتم

و او گرم میشد و داغ میشد و جوش میزد و خروش میکرد

و من سر در جیب تسلیم فرو برده چشم بر گوشۀ پنجره دوخته ،

نگاهم را به بیرون فرستادم،

توی حیاط ،

لب حوض و باغچه و گل و سبزه

و بعد پرواز دادم به لبۀ دیوار و روی درختها ،

از این شاخه به آن شاخه،

از آن شاخه به این شاخه

و بعد بالاتر فرستادم

و بالاتر و بازهم بالاتر و ...

تا ... ماه !

و دیدم که او آنجاست و چشم براه من!

گویی میدانسته است که خواهم آمد

و از راه رسیده بود

و نفس نفس میزد

و چهره اش ازسختی راه تا ماه بر افروخته

و گیسوانش باز

از من می پرسد،

نه، گیسوانش مرا می پرسد و پیشم دوید،

مثل کودکی که خود را به دامان پدر اندازد

و چشمانش باز کمرنگ و رنگ برگشت

و لبهایش بی آرام و گردنش تند کشیده

و اطوارش تیزوتند وقاطع وچهره اش تیغ کشیده

و... نوک تیزوبران وخشمگین

وسرشار از شکوه وشکایت

وسیل اتهام وباران دشنام

وگویی فرشته ای است خشمناک چنانکه عادت اوست

و من آرام و نرم چنانکه عادت من است

و سر او را بر شانه ام نهادم و هیچ نگفتم وهیچ نمیگفتم و گوش میدادم تا بگوید و صبر میکردم تا بنالد

و ساکت بودم تا هر زهری و زهرهایی را که در زمین به جانش ریخته اند برجان من بریز

و راه نفسش بازشود و حالش خوب شود

و سبک شود وهرچه دلش میخواهد بدم بگوید

وهرچه میل دارد سرم داد بکشد

و فریاد بکشد

و بنالد

و بگرید

و بر چشمانم مشت بکوبد

و بر صورتم چنگ زند

و بعد که گربۀ وحشی ام آرام گرفت

و خالی شد آنوقت نوبت من شود

و شد، چنین گفت

و چنین کرد

و خوب که شد نوبت من شد

ومن، همچنانکه عادت من است،

از خودم نگفتم

و اول "سوالش" را،

هر دو سوالش را که به هم ریخته بود

وخیس شده بود با سرانگشتان پرحرفم درست کردم

و سوالی تر کردم که سوال او را دوست میدارم ،

که دوست میدارم اوهمواره مرا بپرسد

و دوست ندارم هیچگاه ازمن بپرسد

و دوست دارم مرا بپرسد

و همواره آن دو سوالش مطرح باشد

و او در برابرم همواره "مسأله" باشد

و من در برابرش راه حل

و اوهمیشه سوال و من همیشه جواب و ...

بهرحال سوال و جواب ِ هم باشیم و ...

بعد با انگشتان پرحرفم ...!

راستی نگفته ام این انگشتان من دراین کارچه خدمتی کرده اند ؟

دراین گره ای که در ریسمان عمرم ناگهان خورده چه تلاشی کرده اند؟

نگفته ام که این انگشتان زبانهای دستهای من اند

و این دستهای من از قلب من در این معرکه ادعایشان بیشتر است!

و ... وای که کسی خبر ندارد.

و این سرنوشت دستها  نمونه اش

و سرگذشت چشمها و زبان چشمها

و سرنوشت دلها و زبان دلها نمونه اش !

که همۀ رنجها و هنرنمایی ها و تلاشهای شبانه روز را درخلوت دور از ریا دستها میکشند

و میکنند

و در اجتماع جایشان توی جیب است و یا گوشه ای افتاده،

کسی آنها را نمیشناسد و همه جا صحبت از دل است

و همۀ صحبتها صحبت زبان است،

کارها را دست میکند و حرفها را زبان دست میگوید

و بار سنگین کار بر دوش اوست

و ثمره اش را چشمها میبرند

و لذتش را نگاهها میچشند!

صمیمیت زلال بی ریای خوب مرموز پرمایه

و حرفهای نازنین ِ ناب ِ پاک ِ گرم ِ عاشقانه در دل دستها نهفته است و لب فرو بسته و چشم فرو بسته،

محروم  وگوشه گیر و بی ادعا!

شبها تا سحر اوست که رنج میبرد و کارمیکند و حرف میزند

و زبان خاموش و بیکاره درخانۀ گرم و نرم دهان لمیده یا مشغول خوردن و آشامیدن است

و روز که میشود دستها به کناری میروند

و زبان، زبان باز میکند و خود نمایی و بلبل زبانی...!

 

 


 
comment نظرات ()