در کنارت کسی هست که دیگر هیچ نمیتواند ببیند که چشم ندارد، هیچ نمیتواند بشنود که گوش ندارد، نمیتواند برود که پا ندارد، نمیتواند بگیرد که دست ندارد، نمیتواند بگوید که زبان ندارد ، نمیتواند احساس کند که قلب ندارد... کالبدی است گیج و افتاده و بی رمق و شیری است بی یال و دم ! تنها ازعلایم حیات دراو اینست که "داغ" است و درد میکشد و رنج نداشتن هایش را آگاهانه حس میکند!
دردی که به گفتن نمیآید، در قالب هیچ کلمه ای ، کلامی نمیگنجد ، هیچ زبانی با آن سازگار نیست . او خود میدانست که آنچه او میبیند و می اندیشد نه برای گفتن است . او خود میدانست که نمیتوان گفت و نمیگفت و این بود راز خاموشی او، حکمت سکوت سنگین و خفقان آور او که دردش و حرفش شمس تبریزی بود که میگفتند چیزی بگو و میگفت؛
من گنگ خواب دیده وعالم تمام کر
من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش
عمر را به خاموشی گذاشتم و گذشتم تا رسیدم به تو که ناگهان بر سر راهم ایستادی و به دامن جامه ام چنگ زدی که؛ " من شما را میشناسم، شما را پیش از این جایی دیده ام، میدانم که اهل این شهر نیستید، من هم غریبم، با این مردم نمیجوشم، با کسی دراینجا آشنا نیستم، تنهایم، کجا میروید؟ مرا با خود ببرید ، من نمیتوانم در این شهر بمانم ، نمیتوانم، میدانم شما هم غریبید، احساس میکنم که ما از یک وطنیم، با زبان شما حرف میزنم، یادم میآید که شما را آنجا دیده ام . بله ، مثل اینکه در یک شهر ، یک محله، نه ، در یک خانه می زیسته ایم، بله در یک خانه، ما سالها با هم زندگی میکرده ایم، با هم بوده ایم، با هم ساعتها حرف زده ایم، شبها و روزهای بسیار با هم می نشسته ایم و میگفته ایم و می خندیده ایم و میگریسته ایم و در شادیها و غمها شریک هم بوده ایم و با هم قدم زده ایم، سفرها کرده ایم، آری با هم بوده ایم، در یک شهر ، چه قرنها و قرنها و قرنها از آن روزگاران گذشته است ، همه چیزعوض شده است، همه چیز، همه چیز فراموش شده است، اما... بوی آشنایی میآید، طعم نزدیکی از سخنانت پیداست. من هم اهل این شهر نیستم بگو! بگو! حرف بزن، من هم با زبان شما حرف میزنم ، آنرا میفهمم ، نه با زبان مردم این شهر ، با زبان مردم وطنمان حرف بزن، از همان وطنمان حرف بزن ، ببین چیزی از آن روزها و روزگارها یادت میآید؟ از وطنمان چیزی به خاطرت هست ؟ از آنجا بگو، با زبان خودمان ، زبان خویشاوندان خودمان حرف بزن..." و من همچنان ساکت بودم و اگر هم میگفتم با زبان مردم همین شهر حرف میزدم ، از همین شهر میگفتم ، نمیخواستم بدانی که من هم اهل آن سرزمینم ، از آنجا آمده ام ، نمی خواستم آشنایی بدهم اما در چشمهای تو که به رنگ دیگر است خواندم و در چهرۀ تو که با آن تصویر پنهانی خویش همانند بود یافتم و از بیتابی های تو که به بیقراریهای آتش مرموز معبد مهر پرستی میمانست دیدم که نه، تو از مردم این شهر نیستی اما باز هم وحشت از اشتباه مرا همچنان به نگهبانی سکوت وا میداشت که اگر اشتباه میکردم ...آه که چه وحشتناک بود، چه وحشتناک که ودیعۀ مقدس را پس از عمری که به خون دل مستور داشته بودم و از گزند هر نگاه ناپاکی محفوظ ، داده باشم به دست نا اهلی که در امانت خیانت کرده ام و چه امانتی و چه خیانتی! اگر اینچنین میشد چه میشد؟ چه میماند؟
اما تو رها نکردی و قلم و دفتر بدستم دادی که بنویس ! بنویس و من نوشتم و نوشتم و در هر لوحی از سر منزلی برایت حکایت کردم و در هر مکتوبی از حال و دردی سخن گفتم و دستت را گرفتم و سر به بیابانها گذاشتم و تو را با خود بردم و در هر سفری هرگاه میدیدم خوب میآیی و همسفری پایدارو استوار و توانایی و همسخن آشنا ، تو را به راههای سخت ترمیکشاندم و درراه قصه های شگفت ترحکایت میکردم و آه! که چه رنج آور و بیچاره کننده است که میبینم گاه سکندری میخوری و به زانو درمیآیی و می افتی !
طاقت فرساست!...
نظرات ()